وبلاگ جديد

گمشده ای در بهشت

  
نویسنده : e ; ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ اسفند ،۱۳۸٢


پایان یک وبلاگ

 

THOSE TEARS ARE NOT FOR REAL

THEY'RE FALLING ON COMMAND

A HARSH DECISION MAYBE

YOU'RE LIVING ON REMAND

پایان نزدیک است ...

پایان نزدیک است ...

YOUR MIND IS THINKING MADNESS

MUCH MORE YOU COULD NOT TAKE

این آخرین مطلب من در این وبلاگ است . از تمام شما دوستان عزیز که در این مدت مطالب من رو خوندین (چه کامنت گذاشتین ، چه نه ) متشکرم.

البته حرف های من تموم نشده ، ولی من در « بهشت گمشده » دیگر حرفی نخواهم زد .

 

I WANT TO BREATHE THE AIR

LIKE I WAS MEANT TO ON ORDINARY DAYS

 

قبل از خداحافظی (شاید) ، باقی مانده حرف هایم (یا چیزی که خودم می خواهم باقی نماند) را در وبلاگ دیگری خواهم گفت. همین .

 

تمام

 

  
نویسنده : e ; ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ اسفند ،۱۳۸٢


چهار ديواری من

يك روز تو را از ياد خواهم برد ...
يك روز تو را از ياد خواهم برد ...
شايد تو بیرون گود نشسته بودی و میخندیدی، آنگاه که من ...
به ياد مي آورم آنگاه كه در عمق چشمان تو خيره شدم ... و ديگر هيچ چيز وجود نداشت .
بدرود ...

 

  
نویسنده : e ; ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ اسفند ،۱۳۸٢


مرگ : فصل چهارم : زندگی ! ؟

یه آدم با یه حیوون فرق زیادی نداره. هر دو غذا می خورن ، بچه دار می شن ، گردش می کنن ، تفریح می کنن ، حرف می زنن ، ارتباط برقرار می کنن ، حتی فکر می کنن. حیوان ها هم فکر می کنن اگرچه تا حدی غریزی عمل می کنن یه جورایی مثل آدم ها.

ولی شاید یه تفاوت اساسی بین انسان و حیوان باشه ، چیزی که من هیچ وقت توی حیوون ها ندیدم ، حیرت ، سکوت ، تفکر و سکون و توقفه ...

اونا همیشه دارن کارشون رو انجام می دن و هیچ وقت متوقف نمی شن که فکر کنن «چرا ؟»

اونا دنبال دلیل نمی گردن و صرفا از روی معلول ها یه چرخه رو توی زندگیشون تکرار می کنن . ولی آدم ها گاهی از همه چی دست می کشن تا بدونن چرا ؟ تا بتونن دلیل رو پیدا کنن. اون دلیل مبدا ...

گاهی انسان ها غرق تفکر و سکوت می شن . اونا کاملا توقف می کنن تا بتونن درباره درست بودن انگیزه شون فکر کنن و این چیزیه که یکی از تفاوت های اصلی زندگی انسان وار ما و زندگی حیوان هاست. و من نمی خوام که تو وضعی دچار بشم که به جای جستجوی دلایل و توقف توی زندگی ، فقط به راهم ادامه بدم و فقط بخوام که تلاش کنم تا زندگی کنم . باید فکر کنم زندگی کنم تا چی بشه ؟ زندگی برای چی ؟ نه اینکه چیکار کنم تا بتونم زندگی کنم ؟!

بعضی ها هم خیال خودشون رو راحت کردن و ترجیح دادن بجای غرق شدن تو این افکار ، از زندگی لذت ببرن و زیاد خودشون رو درگیر بعضی افکار اعصاب خورد کن نکنن. شاید هم حق با اونا باشه ...

  
نویسنده : e ; ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ اسفند ،۱۳۸٢


قدرت

واقعا این قدیمی ها چه مخی داشتن که این سخن های پر معنی رو گفتن ! «توانا بود هرکه دانا بود». هر کسی به اندازه کافی از عقلش استفاده کنه می تونه به قدرت و توانایی زیادی دست پیدا کنه. تو خیلی از زمینه ها جواب میده. خیلی وقتا خیلی از آدم ها چون عادت کردن از یه راه خاص برن ، باید توی صف ، پشت سرهم و تو یه شلوغی به راهشون ادامه بدن ولی تو با کمی فکر کردن می تونی یه راه بهتر پیدا کنی . کی گفته که راهی که تا حالا وجود داشته برای همیشه جواب میده ؟ هر کی گفته اشتباه کرده ، همه چیز تغییر می کنه و همین طور هم همیشه راه جدید و بهتری وجود داره.

یاد کارتون « ای کی یو سان » افتادم . خیلی قشنگ بود . اون به مسائلی که هیچ کس فکرش رو هم نمی کرد ، فکر می کرد و به جواب های جدید می رسید . حالا هر کدوم از ما هم می تونیم یه «ای کی یو سان» باشیم.

قدرت واقعی توی عقل های ماست ، اگه از اون به موقع استفاده کنیم .

بدون فکر هیچ قدرتی پایدار باقی نمی مونه ...

  
نویسنده : e ; ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ اسفند ،۱۳۸٢


آيا ؟

آیا روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد ؟

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت ؟

 

  
نویسنده : e ; ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ بهمن ،۱۳۸٢


اتوبوس

نمی دونم تا حالا این حس رو داشتین یا نه ؟ بعضی وقتا آدم یه حال خاصی داره . یه حس خاص و شاید موقتی . شاید این حس توی روزمرگی ، شادی ها و برخورد های روزانه محو بشه یا شاید از همین برخوردها بوجود بیاد.

شاید یه جور حس ناراحتیه . یه احساس ناراحتی خاص. نه مثل ناراحتی های معمولی . آدم دلش می خواد که توی یه اتوبوس که حداکثر چند نفر توش نشستن ، بشینه و بره . هیچ کسی هم کاری به کارش نداشته باشه . به پنجره اتوبوس تکیه بده و به جایی خیره بشه در حالیکه اجازه میده افکارش اون رو با خودشون ببرن. به هرجا که دلشون می خواد.

دلش می خواد که اتوبوس هیچ وقت به مقصد نرسه و اون همیشه تو چنگ خیالاتش باقی بمونه.

دلش می خواد که با اتوبوس تا افق بره . بره تا به خود افق برسه .

...

بعد برگرده و توی روزمرگی ها منتظر باشه تا یه بار دیگه این حس اون رو شکار کنه و با خودش ببره.

 

  
نویسنده : e ; ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸٢


دنيايی که فروختم

دلم برای بچگی ام تنگ شده ... اون معصومیت ... اون ناشی گری ... اون خامی ... اون بکری ... دیگه بر نمیگرده . من اونو با چیزهای ارزشمند دیگه عوض کردم ....



  
نویسنده : e ; ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ بهمن ،۱۳۸٢


War

تو دنیای بازیگری فرصت زیاده و جا کم. باید به کسانی که بازی بلدن جا داد و کسانی هم که بازی بلد نیستن باید برن بیرون ... این شرایط براتون آشنا نیست ؟

فقط بازیگری نیست که این طوریه . تمام زندگی یه جنگه . یه جنگ بدون برنده ...

  
نویسنده : e ; ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ بهمن ،۱۳۸٢


لحظه های نقره ای من

ندا توی یکی از مطالبش این طوری گفته...

دوم دبيرستان که بودم بدجوری افتاده بودم تو خط هنر و ادبيات و شعر و شاعری، دلم می خواست يه شبه ره صد ساله برم و بشم حافظ يا سهراب، ولی اون جوری که دلم می خواست نبودن يه چيزی اين وسط کم بود، سعی کردم بفهمم که ايراد کار کجاست، خيلی که فکر کردم ديدم خيلی خالی تر از اين حرفام که بتونم شعر بگم ديدم از دنيای به اين بزرگی ، زندگی به اين پيچيدگی، چيز زيادی نمی دونم که بخوام بيان کنم تصميم گرفتم هيچ نگم سکوت کنم تا زمانی که به اندازه کافی رشد کرده باشم، اينکار رو کردم تا اينکه نوشتن يادم رفت، من اشتباه کرده بودم.

 

توضیح : در اینجا من با ندا صحبت می کنم ولی کلمه « تو » مختص ندا نیست و این هم یک کامنت شخصی نیست. در واقع این یکی از همون مطالب منه که با تاثیر از مطلب ندا نوشته شده و طولانی تر از بقیه مطالبمه ...

 

من دلم می خواد که در باره این موضوع یه بحث راه بندازیم ... نمی دونین که چقدر دوست دارم بجای اینکه فقط یه سری مطالب رو توی وبلاگ بنویسم و چند نفر بخونن ( بدون اینکه منظورم رو کامل بیان کرده باشم یا اینکه نظر بقیه رو درست شنیده باشم ) ، درباره ی بعضی چیزها بحث راه بندازم. نمی دونم که چند تای شما حال این کار رو دارین ....

به هر حال در مورد مطلب زیبای ندا این حرف ها رو دارم که بگم:

هر کسی تو یه دوره از زندگیش از یه چیز هایی خوشش میاد. ممکنه این دوره ها تکرار بشن و از چیز های مختلفی خوشمون بیاد . اونوقته که دوست داریم خودمون هم تو این زیبایی و قدرت خلاقه ، شریک باشیم چون لذت خلق کردن خیلی بیشتر از لذت تماشا کردنه . اون موقع می خوایم که مثل بزرگان اون عرصه ما هم کاری کنیم که هم لذت خلق و هم لذت تشویق و توجه و تحسین بقیه رو بدست بیاریم. این نهایت آرزوی هر انسانه .اینکه کاری کنه که بقیه از اون راضی باشن و اون رو ارزشمند بدونن . در اوایل هم فکر می کنیم که این کار راحتیه و ما هم این استعداد رو داریم که کاری مشابه با اون استاد ها انجام بدیم ولی چون مطمئنا بدون تجربه و صبر نمی شه کار بزرگی کرد در اول کار شکست می خوریم و معمولا ناامید میشیم. این حالت کلی قضیه...

و در مورد تو هم که گفتی میخواستی شاعر بشی . من هم بعد از خوندن چند تا کتاب تخیلی از آسیموف و بقیه فکر کردم که می تونم یه نویسنده داستان های تخیلی بشم و یه چیزی هم نوشتم که به شدت خورد تو ذوقم . البته نه همون موقع ، بعدش . (خودم تو ذوق خودم زدم!) بعد من هم دیگه چیزی ننوشتم چون فکر می کردم که چیزی بلد نیستم و اگر هم چیزی بنویسم تحت تاثیر داستان هایی که خوندم می نویسم.

ولی به نظر من نباید نوشتن رو کنار میذاشتی حتی اگه می دونستی که خوب نمی نویسی . باید برای خودت می نوشتی .اون نوشته ها شايد برای من یا یه فرد دیگه چیز جالبی نمی بود ولی وقتی خودت بعد از مدت ها بر میگشتی و اونا رو می خوندی ... می دونی چه احساسی بهت دست می داد ؟ یه احساس منحصر بفرد که خودت باید درکش کنی ... مثل اینکه بعد از ۲۰ سال عکس های دوران دانشگاه رو ببینی و با خودت بگی «هی...دوستام ...» و این یه احساس غیر قابل توصیفه...

از همین الان شروع کن و بنویس و به هیچ کی نشون نده تا فکر کنی که وقتش شده .فقط برای خودت بنویس.

در مورد اینکه اشتباه کردی هم باید بگم  « نه » تو اون موقع تصمیم به ظاهر درستی گرفتی و من هم که این همه اینجا روضه خوندم اگه جای تو بودم همین تصمیم رو می گرفتم و این مهم نیست .

مهم اینه که حالا که می دونی ، چیکار میخوای بکنی ؟ الان مهمه ....

 

مهمترین لحظه در زندگی تو همین الانه. همین زمان حال ...

اينو درياب ...

  
نویسنده : e ; ساعت ۳:٢۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ بهمن ،۱۳۸٢


Nothing Sacred

من رو با موسیقی تنها بذارین ...

من رو با موسیقی تنها بذارین ...

دور شین ...

دور شین ...

از دست رفته ها و امید بدست آوردنشون توی موسیقی با منه ...

بیابون ...

یه بیابون پهناور ... آفتاب ، خاک ، شن ، ... تنهای تنها

موسیقی ... موسیقی ...

دست ها باز ... مصلوب ...

موسیقی ... موسیقی ...

بیابون ... افق ... تپه های شنی ... بیایون ... افق ....

موسیقی ... موسیقی ...

برای همیشه ... جاودانه ... برای ابد ...

بمب اتمی ... زمین ... بشر ... تکنولوژی .... بمب اتم

It seems like it’s going wrong again

مسیح ... صلیب ... بشر ... بیابون ... تپه های شنی

من رو با موسیقی تنها بذارین ...

نه ، من نمی آیم ... نه

زمین ... بشر ...

بیابون ... موسیقی ... بیابون ... موسیقی ... موسیقی ...موسیقی ... گلستان ... موسیقی ... موسیقی ...موسیقی ... موسیقی ... موسیقی

 

نه ...

  
نویسنده : e ; ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ بهمن ،۱۳۸٢


مرگ - فصل سوم : عدم وجود

۲۰۰۴ : دور هم جمع شده ایم ... با هم هستیم ... خنده ، گریه ، قهر ، آشتی ... همه چی خوب پیش میره !

۲۰۱۴ : با هم نیستیم ، افراد دیگری جای بقیه رو گرفته اند ... خنده ، گریه ، قهر ، آشتی ...

کار ، زندگی ، بچه ... تقریبا خوب پیش میره ...

۲۰۴۴ : عصا به دست ... نوه ها ، بچه ها ... دولت ، حکومت ، سیاست ...

امید به زندگی ... اوضاع زیاد بد نیست !

۲۰۶۴ : تاریک ، تاریک ، تاریک ، تاریک

پارچه سفید ، شاخه گل ، اشک ، همین ... و تمام .

۲۰۷۴ : تو وجود نداری ...

 

  
نویسنده : e ; ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ بهمن ،۱۳۸٢


anSweRiNg mAcHinE

چرا ؟ چرا ؟

چرا ؟ چرا ؟

چرا  ؟

Why ? Why ? Why

 چرا ؟

مسئله اين است ....  " چرا ؟ "

ما هستيم ... چرا ؟

اين جا اين طوريه ... چرا ؟

اون جا بايد اون کار رو کرد ... چرا ؟

چرا ؟   چرا ؟   چرا ؟   چرا ؟ ....

 

  
نویسنده : e ; ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ بهمن ،۱۳۸٢


Mea Culpa

من محکومم

من يه عادت مسخره دارم .شايد عادت خوبی باشه ، شايد هم عادت بدی باشه.

من هميشه سعی می کنم که خودم رو جلوی ديگران خوشحال نشون بدم و اونا رو راضی نگه دارم.

اگه ناراحتم می کنن باز هم بهشون لبخند بزنم و وانمود کنم که اصلا ناراحت نشدم.

شايد يه خورده مثل فيلم سگ کشی باشه ولی با اون يه فرقايی داره . اونجا مژده از کسانی که بهشون اعتماد داشت و فکرش رو نمی کرد ضربه می خورد ولی اينجا من فقط سعی می کنم که کمتر ناراحت بشم و به بقيه اجازه و فرصت بدم و برای جبران ناراحتی هايی که ايجاد می کنم حداقل از بقيه زياد نرنجم.

خب ، اين عادت رو قبول دارم يعنی تا حدی آگاهانه هست. و همون شايد باعث شده که يه خورده قابل تحمل بشم.

بعضی وقتا که ناراحت می شم هيچ کی متوجه نمی شه غير از خودم.

پرتوقعم. قبول دارم .خيلی پرتوقعم.

  
نویسنده : e ; ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٢


سيب بزرگ

همیشه به همه اصرار کرده ام. همیشه اصرار کرده ام تا وقایع بر طبق میل من بگذرند.

من خودخواهم. خودخواه.

همیشه به فکر خودم بوده ام. حتی وقتی که به دیگران فکر می کرده ام ، در آن ها خودم را می دیده ام.

من خودپسندم.خودخواهم.

همه چیز را برای خودم خواسته ام. عشق را ، زیبایی را ، موسیقی را ، همه را ...

فکر نمی کنی که نفرت انگیزم ؟

 

بعضی از ما زمانی اشتباهی بزرگ مرتکب می شویم. یک اشتباه خودخواهانه.

از ما خواهند رنجید و جوابش را خواهیم گرفت. جوابی سخت که توان تحملش در ما نیست.

زندگی مثل یک سنگ است که هر چقدر محکم تر پرتابش کنی ، محکم تر به طرف تو برمی گردد.

 

باید آن را مثل یک سیب با پوست گاز زد.

با پوست ...

 

  
نویسنده : e ; ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ بهمن ،۱۳۸٢


Storm

چند روز پيش که داشتم می اومدم ، تو راهم يه بچه کوچيک که دست مادرش رو گرفته بود ، به من خنديد.

خوشحال شدم که اون از من خوشش اومده ... اون روز به خوبی گذشت.

می گن بچه ها پاک هستن و معصوم . اونا می تونن بيشتر از ما ببينن و می تونن ذات آدم ها رو بشناسن.

امروز فکر کنم که خنده اون بچه به خاطر خوشحالی يا خوش اومدنش از من نبود.

اون منو می شناخت ... خيلی خوب.

اون داشت به الان من می خنديد ، همون طور که الان من بايد به خودم بخندم.

اون می دونست ...

 

  
نویسنده : e ; ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ بهمن ،۱۳۸٢


دزدان دريائی کارائيب

تقديم به P.J *


دیشب من از کلوپ نزديک خونه مون يک فيلم با زيرنويس فارسی گرفتم. يک خبط بزرگ !
دزدان دريايی کارائيب فيلم قشنگيه ، به شرطی که با کيفيت پرده ای و با زيرنويس فارسی نبينينش. چون اين قدر سانسور شده بود که من چيز زيادی از داستان فيلم سر در نياوردم. تازه اونجاهايی هم که ميشد سر در آورد ، اين قدر تاريک بود که اصلا لذتی نداشت. من نمی فهمم اصلا چرا يک فيلم رو با اين کيفيت و با اين همه سانسور میدن بيرون ، چرا اين قدر خودشون رو اذيت می کنن که فيلم رو سانسور کنن ؟! آقا جان ، اصلا اين جور فيلم ها رو به بازار نيارين .هم زحمت سانسور نداره ، هم کلی نفرين پشت سرتون نيست. بگذريم ...
داستان همون جور که معلومه درباره دزدان درياييه ، دزدان دريايی هم که می دونين کارشون چيه ؟ سرپيچی از قوانين! ولی جالب اينجا بود که توی فيلم اين دزدها برای خودشون قانون داشتن و خودشون رو ملزم به رعايت قوانينشون می دونستن !!! اينهمه مقدمه چينی کردم که بگم يه جايی از فيلم دختر فرمانده نيروی دريايی که همراه دزدها بود ، به اون ها ميگه : "شما دزد دریایی هستین . چرا از قوانین پیروی می کنین ؟ شما باید قانون ها رو بشکنین ..."


حالا شده قضیه ما ، ما هم برای رهایی از یه سری چیزا برای خودمون یه قانون هایی وضع می کنیم که باز هم ما رو اسیر خودشون می کنن. واقعا که !
حالا هم من می خوام که یه دزد دریایی باشم. اونایی که با من هستن ، دستاشون بالا !

* منظور از P.J پرنس جان توی کارتون رابین هود نیست ! ... P.J یعنی پژواک جون !!!

  
نویسنده : e ; ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ بهمن ،۱۳۸٢


Messenger

من فقط يه پيغام بر هستم.

يه پيغام از خودت برات آوردم :

"به خودت گوش کن"

  
نویسنده : e ; ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ بهمن ،۱۳۸٢


Omen

زمان می گذره .

تو الان چند سالته ؟ تو بزرگ شدی ، بزرگتر از قبل .

تو الان کسی هستی که دیروز می خواستی در فردا به اون برسی .

تو الان کسی هستی که از دیروز انتظارشو می کشیدی .

آیا این رو حس می کنی ؟ تو الان همون آدم بزرگتر های سال های کودکی خودت هستی .

هیچ دقت کرده بودی ؟ حالا چی حس می کنی ؟

 

فکر کن داری چی کار می کنی . کجا قدم می گذاری ، به کجا قدم برمی داری .

ممکنه تو همونی باشی که داری به اون می خندی و می گی که داره راهو اشتباه می ره .

به خودت بیا.

تو کجا ایستادی ؟

یه نگاهی به پشت سرت بنداز.

ببین چه چیزهایی رو گذروندی ...

 

  
نویسنده : e ; ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ بهمن ،۱۳۸٢


Be Or Not To Be

بعضی وقتا کسانی که پیاده مسیرشون رو طی می کنن زودتر از کسانی که زیر بارون منتظر تاکسی موندن ، به مقصد می رسن.

  
نویسنده : e ; ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ بهمن ،۱۳۸٢